|
شهر خدا زیر گنبد کبود ... یکی بود ... هیشکی نبود
| ||
|
مرغ سحر ناله سرکن داغ مرا تازه تر کن ز آه شرربار این قفس را بَرشِکَنُ و زیر و زِبَر کن
نغمه ی آزادی نوع بشر سُرا وَز نفسی عرصه ی این خاک توده را پر شرر کن
جور صیاد آشیانم داده بر باد ای خدا ای فـلک ای طبیعت شام تاریک ما را سحر کن نوبهار است گل به بار است ابر چشمم ژاله بار است این قفس چون دلم تنگ و تار است شعله فکن در قفس ای آه آتشین! دست طبیعت گل عمر مرا مچین جانب عاشق نِگَه ای تازه گل از این بیشتر کن مرغ بیدل شرح هجران مختصر مختصر کن عمر حقیقت به سر شد عهد و وفا بی اثر شد ناله ی عاشق ناز معشوق هر دو دروغ و بی ثمر شد
قول و شرافت همگی از میانه شد از پی دزدی، وطن و دین بهانه شد دیده تر کن!
ظلم ارباب زارع از غم گشته بی تاب ساغر اغنیا پر می ناب جام ما پر ز خون جگر شد
از مساوات صرف نظر کن ساقی گلچهره بده آب آتشین پرده ی دلکش بزن ای یار دلنشین ناله بر آر از قفس ای بلبل حزین کز غم تو سینه ی من پر شرر شد پر شرر شد
[ چهارشنبه نهم فروردین 1391 ] [ 13:2 ] [ کامبیز ]
از خواب پریدم کابوس بیدارم کرد حالا هر دو (مکث) بیداریم
[ چهارشنبه نوزدهم بهمن 1390 ] [ 10:15 ] [ کامبیز ]
یـک دو جـامـم دي سـحـرگـه اتـّّفــاق افــتــــاده بـــــود و ز لـب سـاقـی شــرابـم در مـذاق افــتــــاده بــــــــود از سـر مستـی دگـر بـا شــاهــد عــهــــــــــد شـبـاب رُجـعـتـی مـیخـواسـتـم ، لـیـکـن طلاق افـتــاده بــود در مـقــامــات طـریـقـت هـر کـجـا کـردیـــــم ســیــــــر عـافـیـت را بـا نـظــر بـازی فـــراق افـــتــــــاده بــــــــود سـاقـیـا ! جـام دمـــادم ده کـه در سـیـــر طـریـــــــــق هـر کـه عاشـقوش نـیـامـد در نـفـاق افــتـــاده بـــــود ای مُـعـبّـر ؛ مــژدهای فــرمـا کــه دوشـــم آفــتـــــــاب در شـکـرخـواب صـبـوحـی هـموثــاق افــتــــاده بـــــود نقش میبـستـم که گیرم گوشهای زان چشم مست طـاقـت و صـبـر از خـم ابــروش طـاق افـتـــاده بـــــــود گــر نـکـردی نـصــرت دیـن " شـاه یـحـیـی" از کـَـــــرَم کـار مُـلـک و دیـن ز نـظـم و اتــّسـاق افـتـــــاده بــــود حـافـظ آن ساعت که این نـظم پـریـشان مینـوشت طـایــــر فـکـرش بـــه دام اشـتـیـاق افــتـــــاده بــــود [ پنجشنبه سیزدهم بهمن 1390 ] [ 14:36 ] [ کامبیز ]
دوش ميآمد و رخساره برافروخته بود تا کجا باز دل غمزدهاي سوخته بود رسم عاشق کشي و شيوه شهرآشوبي جامهاي بود که بر قامت او دوخته بود جان عشاق سپند رخ خود ميدانست و آتش چهره بدين کار برافروخته بود گر چه ميگفت که زارت بکشم ميديدم که نهانش نظري با من دلسوخته بود کفر زلفش ره دين ميزد و آن سنگين دل در پي اش مشعلي از چهره برافروخته بود دل بسي خون به کف آورد ولي ديده بريخت الله الله که تلف کرد و که اندوخته بود يار مفروش به دنيا که بسي سود نکرد آن که يوسف به زر ناسره بفروخته بود گفت و خوش گفت برو خرقه بسوزان حافظ يا رب اين قلب شناسي ز که آموخته بود
[ یکشنبه نهم بهمن 1390 ] [ 8:47 ] [ کامبیز ]
هنوز مقدس و پاک از نگاه تو شرم می بازم و از قرارت بی قرار می مانم به تکرار تا غروبی که باز دلم را تا بی نهایتی که نمی دانم کجا به سکوت می سرایم بی وقفه آرام ... [ چهارشنبه بیست و یکم دی 1390 ] [ 18:1 ] [ کامبیز ]
|
||
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] | ||