*******************************************************
انسان ها محمل های مناسبی برای تراگودیای خدایان هستند و دلیل هستی شان نیز جز این نیست .
***********************************************************
روزی خواهیم رفت ؛
دور به ما هم خواهد رسید
و از ما
جز سایه ایی که سعی کردیم با خود حفظ کنیم
نخواهد ماند
********************************************
من دراین صحنه ی پر نقش و پر از همهمه ی آدمها
لحظه هایم را
چون یکی مست و خراب
گم کردم
برسانید به من آنچه که باید بروم
باز خطا
باز خطا
باز خطا
******************************************
ثانیه ها در گذرند
هیچ چیز در جای خود ثابت نیست
آینه انعکاس من است
مورچه ها بوی مرا حس می کنند
معبد از دور پیداست
می خواهم سجده کنم
من در آینه نیستم
مورچه ها
ثانیه ها
به کدام سجده کنم
***********************************
آب را گل نکنیم
درفرودست انگار
پیکر کفترک غرقه به خون
ای آن کاج بلند
لای آن شب بو ها
که سهراب به دنبال خدا می گردد
یا که دنبال دو لنگه پاپوش
خون گرمش را به همان آب نیالوده به گل
سیراب کرد
*********************************************
سنگ دربرکه می اندازم و
می پندارم
با همین سنگ زدن
ماه به هم می ریزد
کی به انداختن سنگ پیاپی در آب
ماه را می شود از حافظه ی آب گرفت ؟!
همیشه رفتن رسیدن نیست ،
ولی برای رسیدن باید رفت
در بن بست
راه آسمان باز است
پرواز بیاموز
به آسمان نگاه کن
....
آرزوها سوار بر بال نسیم
در لابلای قطرات باران
پیچ و تاب می خورند
...
خورشید بر پیشانی تو بوسه می زند
بالهایت را بگشا
وخدا را در آغوش بگیر
...
زندگی در توست
...
فرشته ها دنباله گیسوان نقره ایت را بر دوش می آورند
ما همه پرواز می کنیم و می رویم
....
روزی که کبوترهایمان را پیدا کنیم
و دور خواهیم شد از این خاک غریب
....
و به سمت گل تنهایی می پیچیم
...
کار ما شاید این باشد که در افسون گل سرخ شناور باشیم
....
گوش کن
دورترین مرغ جهان می خواند
گاهی
دلم
قدر یک ابر می گیرد
پرواز را آموختم
ولی
بال پر زدن نداشتم
پس فرو رفتم در خود
و به هیئت آفتاب پرست درآمدم
ایمانت را به من بده
هر چه بخواهی می دهم
خدایت را بنما
تا خدایم را بر تو آشکار کنم
به کدامین خطای خلقت
هبوط کردی بر زمین
چقدر کم شده اند آدم
و فرشته ، انگشت شمار
دیوان در اندیشه ی نشانی تو اند
نشانت را پنهان کن
مبادا
بال های ترا ببینند
ای ابرهای سیاه
در دل شب ، تیره
چطور دلتان می آید
روی ماه مرا
بپوشانید ؟!
تکاپوی ما ، رسیدن به رازیست که هستی مان را ماندگار می کند
یادمان نرود که ما در زمان دچار تغییریم
ما هرآینه مترصد صید معجزه ای هستیم که پنداشت مارااز هستی و جاودانگی دگرگون سازد .
بزرگ ترین ایده های زندگی در جاده شکل می گیرد . در جاده ، ذهن فراخ می شود و آماده برای گستره ی چشم اندازها .
با شمردن تونل ها ، راه را کوتاه نکنیم .
جاده یک سوال است
پرسشی برای به انتها رسیدن
اما جواب الزاماً در مقصد نیست
جاده
لذت زودتر رسیدن است
نه ،عذاب دیر رسیدن
ما در زهدان زمان متولد شدیم
و سوزشی ابدی
در خونراه های ذهنمان
جاری شد
درد پایانی شد بر لذت ابدی
و زخم
در حضور مطربان لاهوتی
سر باز کرد
ما
همبستران خاکیم
و نجابت ما
عین دوزخی ست
که بهشتش نامیدند
من می گویم ممتنع
کاش می دانستم معنیش چیست؟
نقطه ای بیش نیست !
ما در یکدیگر حذف می شویم
نگاه ما را خواهد بلعید
راستی چرا
پاپتی ها می آیند و پابرهنه ها می روند
سهم ما از من و تو
در این دیار
...
و نوری تابید
به ناگاه
و من ندانستم که چگونه دمیده شدم
ندایی آمد
الهام ، وحی
نمی دانم
چه فرقی می کند
چنین گفت :
گبرا ! تو مسلمان شده ای
دیگر تو مسلمانی
ندا آمد و رفت
همه به لبخند
و من پس از سال ها
بی دغدغه گریستم ...
های های